هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

هاني كوچولو

هانی با یک خبر خوب

  دوستاي گلم يه خبر خوب براتون دارم  چند ماه ديگه من صاحب آبجي خوشگل ميشم  بي صبرانه منتظرشم دنیا بیاد و بتونم ادایه داداشا رو واسش در بیارم اسم هم براش انتخاب كردم اسمشو میزارم هيام يعني بالاترين درجه عشق اين خبرو فقط به شما دوستاي گلم دادم وگرنه هركس ازم ميپرسه اسم آبجيت چيه بهشون ميگم اين يك رازه نميگم تا آبجيم دنيا بياد روزانه از ماماني ميپرسم پس كي این آبجي خانم مياد پيشمون   دعا كنيد آبجی گلم صحيح و سالم بیاد پیش من ...
29 آذر 1394

هانی مخترع کوچولو

يه روز خوب محل كار ماماني از خدامه با ماماني برم شرکت اونجا کنار همکاراش حسابي بهم خوش ميگذره سعي ميكنم پسر خوبي باشم كه ماماني از دستم ناراحت نشه و منو هميشه با خودش ببره اين كاكتوس ها رو ببينيد خيلي نازن فقط اين این سری دستگاه واكس زن برقي از دستم در امان نبود اونقدر واكس زدم كه دستگاه از عصبانيت دود كرد مثل هميشه سه سوته با آدما رفيق ميشم اينم از رفيق جديدم راننده سرويس ميدونيد اينا چيه ؟ اشتباه نكنيد اينا زباله نيستن من همه اينها رو از بيرون و حتي توي راه مدرسه جمع ميكنم ميارم خونه اينا اسباب بازي هاي جديد من هستن و به خودم لقب مخترع دادم و از چيزهاي دور ريختني كلي كا...
29 آذر 1394

عکس های هانی در آبان 94

سلام دوستای گلم یه سری از عکس هامو یادم رفته بود اشتراک بزارم که مربوط به اوایل آبان ماه میشه من و عشقم دریا البته الان هوا خیلی سرد شده و اصلا نمیتونم برم توی آب اومدیم مزرعه یکی از دوستان بفرمایید انار سلفی با اردک های خوشگل صبح زود با چشم های پف کرده و نون و پنیر به دست کنار در حیاط منتظر سرویس مامانی هستم که بیاد و با مامانی خداحافظی کنم که بره سرکار بعد از شیطنت های صبحگاهی نوبت به مهد رفتنم میرسه چند روزی میشه که هرچی میوه میخوردم میرفتم و دونه هاشو میکاشتم و مامانی بهم پیشنهاد داد که زیتون بکارم به شرطی که زیتوناشو خودم بخورم بین...
28 آذر 1394

هانی در آبان 94 - مهد

سلام بچه ها الان یک ماه از رفتنم به مهد میگذره و من به قول مامانی پسر عاقلی شدم و به قوانین مدرسه آشنا شدم اوایل که رفته بودم هر روز دعوا و هر روز از من شکایت میشد و مامانی پیشنهاد داد شیفت مدرسمو از صبح به ظهر تغییر بدم که شاید شیفت ظهر چون تعداد بچه های کلاس کمتره من کمی آرومتر باشم و همینطور هم شد شیفت بعد از ظهر فقط یکی دو بار دعوا کردم و بعد پسر خوبی شدم و خلاصه ماجرا اینه که مامانی و خانم معلمم از ترفند های مختلف استفاده کردند تا تونستن بهم یاد بدند مواقعی که از کسی یا چیزی ناراحت میشم خودم نرم جنگ و دعوا بیام به خانم معلمم بگم و من وقتی این نکات ظریفو رعایت کردم همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفت این عکس های قشنگ...
21 آبان 1394

هانی در عید سعید قربان 94

سلام منو به جا میارید عیدتون مبارک البته با چند روز تاخیر پدر خوب یعنی بابای من دختر خالم ایناس خانم و مامانیم عاشقشه بر و بچ خوشتیپ آقا انس و آقا ادیب من و پسرخالم آقا مومن سلفی میگیریم ...
7 مهر 1394

هانی و بابایی در مراسم تقدیر از مامانی

مدیر و همکارایه مامانی ؛برای مامانی توی شرکت جشن گرفته بودن مامانی از موضوع جشن باخبر نبود ؛  ولی من و بابایی میدونستیم چون از قبل به این جشن دعوت شده بودیم و من تا چشمم به کیک افتاد باز فکر کردم تولده این لوح تقدیر برای مامانی خیلی باارزشه اینم دوستم , سرور خانم دختر همکار مامانی جشن خیلی خوبی بود و من حسابی کیک خوردم همکارایه مامانی زحمت کشیدن برای من و مامانی کادو گرفته بودن و من کادومو خیلی دوست داشتم جا داره اینجا از زحماتشون تشکر کنم برگ های درخت از توی باغچه جمع کردم و باهاشون چراغ راهنمایی رانندگی درست کردم و به مامان بزرگم آموزش دادم . مامان و بابایی منو بخاطر ...
3 شهريور 1394

هانی - مرداد 94

سلام دوستای گلم با تابستون چه میکنید؟ برای من تابستونا یعنی آب بازی همراه با آب بازی اگه کفتید چی میچسبه تابستون دریاش هم عالیه من و انس پسر دایی احمد پسرخاله نازنینم   ...
3 شهريور 1394

هانی در عید فطر 94

این عکسم توی مسابقه شرکت دادم و برنده مسابقه  عید فطر شد منو نیییگاه صبح عید تازه از خواب بیدار شدم بازم منو نییییگا دایی احمد و انس دایی روز عید آقا ادیب خوشتیپ با لباس عید ایناس دختر خاله مامانم عاشقشه مومن پسرخاله احمد پسر خاله من ؛ ماریه و علی بچه های دایی روز عید اینم عکس های چند روز قبل موقع خرید لوازم عید مامان و بابایی عاشق خنده هامن شیطنت توی مغازه من و ماریه خانم عکس هنری توی اتاق تاریک موقع خواب و من در حال بازی با تبلتم     خاله کنکور قبول شده و اینم ک...
4 مرداد 1394

قرقیعان هانی در نیمه رمضان

قرقیعان مراسمی که توی نیمه ماه مبارک رمضان برگزار میشه و بچه ها بعد از ظهر ها تا اذان مغرب کیسه بدست میرن در خونه ها و بزرگترها بهشون شیرینی میدن و من اولین سالیه که دوست داشتم قرقیعان شرکت کنم و هرسال میگفت هوا گرمه نمیتونم برم در اصل حوصله گشتن نداشتم من  هرجایی که میرفتم هرچی بهم میدادن نمیگرفتم آخه عادت به شیرینی و خوراکی های مغازه ندارم فقط آبنبات بر میداشتم اینم شیرینی های من که مامانی زحمتشو کیشده تا به بچه ها بدیم فاطمه دختر دایی محمد محمد و حاتم پسرهای خاله سمیه با لباس های محلی قرقیعان ایناس دختر خاله سمیه احمد پسر خاله سمیه کیسه بدست انس و علی...
12 تير 1394